عکس کوکی
رامتین
۱۴۸
۳.۳k

کوکی

۱۲ مهر ۹۹

مهمونا رفتن ومنم از خستگی غش کردم گاهگاهی وسط خواب بیدار میشدم به شب قبل فکر میکردم نمیدونستم واقعا اونام خواب وخیال بودن یا واقعیت هم خوشحال بودم هم ناراحت .هم داشتم میرفتم سر زندگی خودم هم اینکه از پدر ومادرم جدا میشدم.یه حس دوگانه خاصی داشتم.صبح بلند شدم،از اینکه قراره برم دکتر زنان ناراحت ومضطرب بودم.تا حالا دکتر زنان نرفته بودم،چه برسه با خواهر شوهر برم اونم پیش کی،خاله شوهر.مدام به خودم میگفتم وای نکنه من پرده نداشته باشم .یعنی ممکنه مادر زادی نداشته باشم.از شدت ناراحتی وفکر وخیال دلپیجه گرفتم.مامانم گفت چرا رنگت پریده بیا صبحانه بخور ،گفتم اشتها ندارم،دلم یه حالیه.گفت عادت شدی؟گفتم نه گفت پس میخوای بشی،گفتم نه.
گفت پس دلشوره عروسیه اشکالی نداره بیا چای نبات ویه لقمه نون بخور خوب بشی.اینم کل حرفی بود که مادرم قبل عروسی به من گفت،میخوای عادت بشی،شدی ،میشی،خواهی شد.کلا حرف خصوصی ما، درد دل ما تو کل زندگیم فقط همین بود.فکر میکرد این کلمه نهایت حرفیه که بین یه مادر ودختر باید باشه.به زور حاضر شدم انگار رو دور کند گذاشتنم، توان نداشتم.زنگو زدن رفتم بیرون دیدم حسین وحسنا اومدن.
گفتم حسین تو هم اومدی امروز که خیلی کار داری.گفت چه کاری مهمتر از این.
رفتیم مطب،حسینم اومد.گفتم مگه مطب زنان نیست تو هم میای،گفت اشکالی نداره امروز خاله فقط برا ما اومده کسی نیست.رفتیم داخل خالش مهربون بود.منشی و...هم اونروز نبودن،معلوم بود به درخواست حسین فقط اومده.
گفت بیا عزیزم بیا داخل ورو اون تخت معاینه بخواب.بلد نبودم باید چکار کنم حسنا اومد وبهم گفت که پاهامو چطور قرار بدم.دکتر اومد وچراغو روشن کرد.حسینم دراز دراز اومد وکنارش وایساد،خیلی خجالت کشیدم.با اینکه شوهرم بود ولی توقع این حرکتو ازش نداشتم.خالش یه نگاهی انداخت وتوضیح داد حسینم با دقت گردنشو خم کرده بود ونگاه دقیق وعمیق میکرد.
خیلی معذب بودم از خجالت کف دستام خیس عرق بود حس میکردم دارم ذوب میشم.بعد حسین برگشت وگفت خیالم از این لحاظ راحت شد،بعدم گفت خاله میشه فهمید طرف به طریق دیگه ای رابطه نداشته.خاله هم انگار از این حرف حسین اصلا خوشش نیومده بود،با اکراه گفت تا حدودی البته کار ما نیست.ولی خیالت راحت باشه زنت کاملا دختر پاکیه.بعدم خاله ،زندگی رو اطمینان بنا میشه دنبال چی هستی.
تو که انقدر شک داری چرا میخوای ازدواج کنی.حسین فهمید حرف مفتی زده دست وپاشو جمع کرد و حرف وکشوند به طرفی دیگه.خیلی ناراحت بودم از حرکات وحرفای حسین،بغض کرده بودم.حس میکردم اصلا بهم اطمینان نداره
#داستان_روشنک🌝
لباسامو پوشیدمو رفتم بیرون خیلی حال خرابی داشتم، گیج بودم.
داشتم با خودم چکار میکردم من وحسین هنوز یکماه نشده بود همو میشناختیم اونوقت قرار بود بریم زیر یک سقف.
به خودم میگفتم دارم با کی عروسی میکنم؟چقدر همو میشناسیم مگه؟
از خاله اش خداحافظی کردمو ،نشستیم داخل ماشین.حسین وحسنا متوجه حال خرابم شده بودن.مدام حرف میزدن ومزه مینداختن ولی من فقط خیره به بیرون بودم.هنوز دوساعتی وقت بود تا زمان آرایشگاه.بیخودی تو خیابونا میچرخیدیم،حسین مدام بهم نگاه میکرد ومیخواست فضا رو عوض کنه.
گفت یه شیر موز یا معجون برات بگیرم انرژی داشته باشی چند ساعت ارایشگاه وجشنو تحمل کنی.الان داری غش میکنی وای به حال شب.حوصله جواب دادنو بهش نداشتم.تصمیمو گرفتم،گفتم میرم خونه وبه مامان بابام میگم نمیخوام.هنوز که چیزی نشده .الان تمومش میکنم.
حسین دم یه تریا رفت پایین ،انگار حسنا ذهنمو خوند.گفت وای روشنک جان چه بادی کردی.چرا حرف نمیزنی.چیزی که نشده یه معاینه ساده بود بار اول همه همینطورن خجالت میکشن بعد خوب میشن.دید جوابی نمیدم،ادامه داد سخت نگیر خوب داداشم یه سوالی کرد مگه چیه خاله هم تائیدت کرد. دیگه ناراحتی نداره.خوب شما هنوز دوسه هفته است همو میشناسین توقع نداشته باش که بهت اطمینان کامل داشته باشه یابه نجابتت قسم بخوره.
خواستم چیزایی که تو ذهنم بودو بهش بگم ولی خیلی خجالتی بودم،اصلا حاضر جواب نبودم.تو دلم گفتم منم همینو میگم ما که همو نمیشناسیم چرا باید انقدر زود بریم زیر یه سقف.بجای حرف زدن بغضم ترکید.حسنا گفت وااای عزیزم چرا گریه میکنی،خیلی بزرگش کردیا.
گریه نکن حسین بهت به چشم بچه ننه نگاه میکنه،قوی باش تو خیلی انگار حرف وحدیث نشنیدیا انگار واقعا ته تغاریا لوسن.حسین اومد با یه سینی وچندتا لیوان معجون.حسنا گفت ناز نازی خانم داره گریه میکنه از فردا با یه شیشه باید دنبالش راه بیفتی آبغوره جمع کنی.
حسینم گفت یعنی چه این مسخره بازیا چیه،پرسیدن که عیب نیست ندانستن عیبه.خودتو جمع کن بسه امشب تو زن یه زندگی میشی خانم یه خونه.این حرکات چیه.ازش ترسیدم.صداشو که میبرد بالا ترسناک میشد.ازترسم لیوانو تا ته سر کشیدم.گفتم منو ببرید خونه کار دارم.حسین که خطر رو احساس کرده بود گفت منم میام.حسنارو دم خونشون پیاده کردو رفتیم خونه ما.تو مسیر فقط به یه چیز فکر میکردم ،میرم به مامانم اینا میگم من نمیخوام.رفتیم تو ودوباره حسین شروع کرد زبون ریختن.
وچسبید به بابام به حرف زدن.
مامانم یه لحظه رفت تو اتاق دویدم دنبالش ،گفتم مامان مامان...#داستان_روشنک🌝#داستان_واقعی
...